X
تبلیغات
امپراتور - قصه مادربزرگ
برای خدایی که پشت دروازه های سوخته جا ماند
اشم وهو

 

دل نوشته ای قدیمی برای دوستی قدیمی

 

یکی بود ....یکی نبود

صدای مادربزرگ و انتظار دست های کوچکم پی سقفی از آدم خوب ها

غیر از خدا همه می رفتند.

خنده ی من ،بوسه ی مادربزرگ....قصه ی ما به سر می رسید.

............

دست هایم بزرگ شدند و قصه سر نشده تازه آغاز شد

نگاه های من بین من های قصه با خوب های همیشه ی مادربزرگ

پی چیزی بودم...یکی نبود....یکی از یکی ها...

قصه چیزی کم داشت و مادربزرگ نبود

..خوابش برده بود.

کلاغ قصه به بن بست رسیده بود و سطرها هنوز خالی

خبری از خوب های قصه هم نبود

قصه عوض شده بود

......

انگار خدای قصه ی مادربزرگ هم خوابش برده بود!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 فروردین1390ساعت   توسط ندا غیاثی |