![]() |
![]() |
|
| برای خدایی که پشت دروازه های سوخته جا ماند |
|
اشم وهو
دل نوشته ای قدیمی برای دوستی قدیمی
یکی بود ....یکی نبود صدای مادربزرگ و انتظار دست های کوچکم پی سقفی از آدم خوب ها غیر از خدا همه می رفتند. خنده ی من ،بوسه ی مادربزرگ....قصه ی ما به سر می رسید. ............ دست هایم بزرگ شدند و قصه سر نشده تازه آغاز شد نگاه های من بین من های قصه با خوب های همیشه ی مادربزرگ پی چیزی بودم...یکی نبود....یکی از یکی ها... قصه چیزی کم داشت و مادربزرگ نبود ..خوابش برده بود. کلاغ قصه به بن بست رسیده بود و سطرها هنوز خالی خبری از خوب های قصه هم نبود قصه عوض شده بود ...... انگار خدای قصه ی مادربزرگ هم خوابش برده بود!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 فروردین1390ساعت توسط ندا غیاثی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گویند که امید و چه نومید ندانند
من مرثیه گوی وطن مرده خویشم |
| پیوندها |
|
کتاب صد سخن نیک |
|
RSS
|